|
نوشته های محمد صادق تفرشی
|
درست مثلِ فریاد زدن سرِ مترسک ها
لالایی می گفتم برای خوابِ عروسک ها
درست وسط پارتیِ دخمل های سانترال
و ادامه قرن با ماتیک و خطِ چشمِ ملوسک ها
شاید کمی زننده باشد برای «سیمون دوبووار»
تحلیل فمینیسم برای جامعۀ سنجاقک ها
بعد از ظهورِ عاطفه در اشکال هندسی
می چرخد به سمت مدرنیسم سرِکلاهک ها
در رئالیسمِ جادویی می خزید که جهانی باکره را
حلق آویز کنید به جرم تجاوز به آیینِ شاپرک ها
و هزار و یک ایسمی که خودتان هم قبول ندارید
میخورانید به بزرگان که بفهمانند به کوچک ها
همچنان در بهت به سَر میبرید که نداید
از هواپیمای توپولوف تا کَلّه در کوچ لک لک ها
دولت های تنوری و پخته شده در ماکروفر
و تَرَک می خورد نسلِ فوکولی زیر غلتَک ها
و تازه های نظمِ نوینِ جهانی که تشنه است
مثل عطش گاز به شعله حینِ توطئۀ فندک ها
شما که می دانی و ما را از بیخ به بن می زنی
لول می شوی و لال می کنی همه را با متلک ها
بگو که بدانیم از گودی تا کبودی ِ دور چشم
و ناقصیِ عقلِ عاقلِ منحرف زیرِ کُتک ها
خدا و خادم برای خلقت آفریده اید همچنان
بر حسب معجزۀ صابون برای کک و مک ها
آزادی هر نسل محدود به نامحدود چریدنش
عادت به اِشتباه و نیازمند به چوبِ فلک ها
به من بگویید این دنیا چیست با این همه درد
نهایت این همه مخمل در پس و پیش کلک ها
نمیخوام سرِ درد و دل رو باز کنم. نمیخوام حتی ادای عاشقای شکست خورده رو در بیارم. نمیخوام حتی نوشته ام کسی رو تحریک کنه به دوست داشتن یا نداشتن کسی. نمیخوام حتی این وبلاگ و تبدیل کنم به چرک نویس و این پست رو تبدیل کنم به یه برگه از چرک نویس که قرار باشه چند وقت دیگه مچاله بشه تو سطل آشغال، پس خفه میشم.
بقیه اش بماند که درد امروز چیزی بزرگتر است...
بی ربط:
صحبت از این بود که چرا وزن را در شعرتان رعایت نمی کنید؟ صادقانه بگویم چون نمیتوانم. بیربط میگویم: دنیای آهنگینی نمی بینم که آهنگین بسرایم .
حتما میگید پس آرایه های ادبی چه میشود؟ و من بی ربط جواب میدهم: من حد و مرز و قوانینی برای نوشتنم ندارم. اصلا کی گفته که من ادبیاتی ام؟!
گاهی قوانین اصل مطلب را به زیر میکشد.(البته این حرف از بزرگی دیگر است که هیچوفت انسان ها آن را قبول نکرده اند)
و دوباره سوال میشود..؟ و من جواب میدهم: لزومی ندارد و باز بی ربط: من اینگونه ام اگرچه به نظر شما اشتباه. ولی مهم اینست که خودمم و دیگری نیستم.
حتما جرقه میزند ذهنت که؛ نادان و تکیه بر ندانسته اش. ولی اینگونه صحیح میکنم؛ نادان و تکیه ندادن بر دانسته اش.
و باز بیربطم به حال و هوا و دنیای امروز شما
وضعیت بد بود حاجی داد میزد: برگردید عقب. بگردید عقب. بچه ها بگردید. بچه ها تو رو به خون حسین برگردید.
بچه ها گوش نمیکردن. بچه ها هیچوقت گوش نمی کردن. بچه ها هی رفتن جلو، تو دل دشمن بودن. هاجی هم ناچار برای پشتیبانی بچه ها رفت تو دلِ دشمن که یهو خوردیم به سال پنجاه و هفت . آره حالا خیلی برگشتیم عقب. حاجی گفت: اگه اونروز یکم برمی گشتید عقب الان مجبور نبودیم این هم راهو از اول بریم تا برسیم سر خونه اولمون، سال هشتادو هشت .
هاجی تمام سال هشتاد و نه رو توی خواب گذروند وسال نود بهت زده بیدار شد و بعد دوباره چشماشو آروم بست واسه همیشه ...
بچه ها با گریه میگفتن: هاجی پشت دشمن رو به خاک مالیدیم . هاجی پاشو ببین ... هاجی ... پا .. شو... تورو خدا، تورو به خون حسین پاشو ماها رو ببین که برگشتیم ... ولی حاجی جوابی نداشت جز کاغذی که از سال شصت و هفت تو جیبش مونده بود؛ ما روبه جلو اما به عقب حرکت کردیم در ظاهر بردیم و مفتخر هستیم که بردیم. ما همیشه جنگهای سرنوشت ساز را میبریم و به جهان ثابت کردیم که آریایی هستیم و میمونیم اما در درون متلاشی شدیم. ما باید برمی گشتیم و گذشته را اصلاح میکردیم تا کسی جرات نکند به خاک و ناموس ما تجاوز کند که ما بخواهیم مقابلش بایستیم.
هاجی آخرش نوشته بود که اگه درخت به موقع سم پاشی بشه هیچ کرمی به میوه ها که هیچ، به برگها که هیچ، حتی رو تنه درخت جرات نمیکنه مانور بده.
بچهها نگاه کردن به زخم های رو تنشان و توجیه قابل قبولی پیدا نکردند ...
شاید اون موقع سم پاشِ خوبی برای سم پاشی وطن نداشتیم ناچار میوه ها را باختیم ...
ولی همچنان مغروریم مغرور...
...
از ایهام بگذریم
مثل همیشه واژه هایم بی رنگ است
شادمانی اینجا هر دو پایش لنگ است
چه می گویی کدام عشق عزیزم ؟
وقتی عاشق همیشه دلتنگ است
شیرین و فرهاد کجا بود عزیزم؟
اینجا دل لیلی از سنگ است
دیوانه ای حرف از دوست داشتن میزنی؟!
اینجا دوستت دارم ننگ است
عشق مادرو فرزندی هم نداریم
بی بی بیست سال ِ منتظرِ زنگ است
داری حرف دریای محبت را میزنی!!!
در این دریا فقط کوسه و نهنگ است
حلال مشکلات کجا بود؟ خوش خیال!
چاره اش چند سی سی هوا در سرنگ است
صلح و صفا میخواهی؟ میدانمت
ایده ات جالب و قشنگ است
اما خوب گوش کن به بیرون
داد کدخدا با سرهنگ است
از پیمان و قول و قرار نگو که
اینجا هر که پای حرفش ماند زرنگ است
حرف حق میزنی میدانمت حق گرفتنیست
حقِ تو بیش ازدین و آیین وفرهنگ است
اما نگیر و نگو حرفی از حق
که اینجا پذیرای حرف حق فشنگ است
آزادی!دمکراسی!!! چه می گویی؟
مگر اینجا فرنگ است؟!
اینجا نمان هوایش بدرنگ است
هر یه ادم اینجا صد رنگ است
اینجا حرف های تو سودی ندارد
مغز همه ما در هنگ است
بگذر از این بام بلند که فقط نام دارد
برو عزیز اینجا نمان اینجا جنگ است
اواسط 88
یه لحضه ایست:
مهم نیست تمام رویاهای از دست رفته که آدمو به استقبال شراب و افراط در دود سیگار می برد چیزی مهمتر وجود دارد ...
مجبور نیستی زیاد فکر کنی
مجبور نیستی زیاد قدم بزنی
حتی مجبور نیستی به عشق و نفرت پیوند بزنی
فقط یک ایست و بعد با تمام سرعت بدو به سمت جلو
و بعد از چیزی که اتفاق افتاده بنویس هم برای خود هم برای دیگران
بنویس که پشت سر هیچ چیز نیست جز دایره برای دور زدن خود
و شاید دو خط موازی که به هیچ جایی نمیرسد جز نقطه ها مجهول در ابتدا و پایان پاره خط ها
ولی بازم مهم نیست
شاید شاعر بشوی یا یک نویسنده معروف
غم بشر بزرگ تر از غم تو و دانش توست
قلمت را بردار و اراجیف بباف کسی در پی تو نیست چون درد بشر بزرگتر و عمیق تر از
کیبورد مضحک پر از چرک و خونابه توست.
درست مثل فریاد زدن سر مترسکها
بمبِ ساعتی از جنس تنهاییِ هر لحظه
خانم خنده شما در گریۀ من حقیقت محضِِ
انفجار می آورم که همه بارانی شوند
از این طرف نه از همه طرف بدوند
بروند به سوی هیچ، شما خالی برگشتیت
شانس آوردی ناخدا هواپیما بوده کشتیت
رنگ عشق ِ ما کمی مایل به سیاه است
مگر خورشید نیست که مزاحم ماه است
پریشانی شعرم چشم هایتان را کرده مثل قرص
من تشنۀ شماهستم خانم، لطفا یک پرس!
از این شراب ناب به من لطفا دونانِ بدهید
که آسمان را بالا بیاورم و شما زیر باران بدوید
بدوید و پر از خالی برگردید به سوی باران
نیست بهتر از جایی که عشق شد کودکِ نادان
شایدم یه کمی عاشقانه با اینکه دیگه بریدم از عاشقی یا شایدم نبریدم...درست نمیدونم
همین که به خواب نروی
با من اندکی معاشقه کنی
همین که چراغ خاموش شود
ببوسی مرا و ابراز علاقه کنی
همین که در بغلم خیس بشوی
بمانی و جدایی را کلافه کنی
همین که این شراب تو را مست کند
بیایی و در آغوشم جا بشوی
همین که ساعتی پیشم بمانی
و ساعتی دیگر رها بشوی
همین که هاله شب تو را بلرزاند
قبل از هر جوابی گم یا معما بشوی
همین که مریض احوالم شوی
طبیبی بر بدن بیمارت شوم
همین که اخم و خنده؛ ناز کنی
تو طبیب و من بیمارت شوم
همین که در بغلم به خواب روی
و من تا سحر بیدارت شوم
همین که کنار پنجره بیاغوشی مرا
دستم بر پوست بدنت چیره شود
همین که زمزمه کنی دوستت دارم
و ماه به عشق بازی مان خیره شود
همین که تمام این شعر خیال پوچ است
تو رفته ای تا شب من تیره تراز تیره شود
همین که...
اگر همجنس باز شوم خیلی بهتر است ، چون من مرد هستم و هم جنس های خود را می فهمم و مجبور نیستم با موجودی ناشناخته مثل (زن)که حتی خودش هم نمی داند چه میخواهد سر و کله بزنم.
صدای خنده زن در امتداد مرد
دست خط مرگ با مداد درد
قتل یک احساس به دست شراب
و حرفی را که معشوقه قطع کرد
یک نقاشی بی روح و غمگین
رنگ عشقش قرمز نبود بلکه زرد
به سوی حمام راهی شد و آب گرم
و صابونی که عطر زن را کنار زد
آینه بخارآلود شد و صورتش تارتار
و تصویر زن مثل جن شد رد
با توهم گذشته به سیگار پا داد
تا این که باران به شیشه در زد
هوای قدیم کرد و زیر باران رفت
باران هم به سینه اش دست رد زد
چشمانش شد حلقه مرگ و پیت نفت
و از خوشحالیِ مرگِ غم فریاد زد
لعنت به خیانت در عشق که
معشوق، همه احساس عاشق را پس زد
*******
تاریک شبی پراز ستاره هوای آلوده
احساس یک زن که گذشت از مرد لوده
به فکر خود کشی با پیت نفت
از ساقی جدا شد به خیابان رفت
وسط خیابان خاموش بدون اتیش و سیگار
در فکر تنهاییاش رفت که تنها شد سی بار
قدم های بی ثبات در راه کدامین خانه
توهم یک تخت و چند زن در جنده خانه
با استفراغ افکار به گند کشید خیابان را
گربه ای پاک کردو لیسید جنبه بد افکار را
خدایی هم نبود و قبول نکرد اورا به بندگی
جرعه ای نوشید از غم به انتقام زندگی
صدای رعد در نیمه شب که زد باران
صدای یک خاطره که سیلی زد برمرد نادان
صدای هق هق کودکی در انتظار لالایی
صدای عاشقی که شده بود تف سر بالایی
استخوان لخت و پارس سه سگ نر و دو ماده
که چه تاوانی را برای برگشت آن زن نداده
دعوای فاحشه ها، فحشهای حرام زاده
که اینجا عشق را کشته اند و خیانت آزاده
سطل اشغال خالی و کف خیابون پراز زباله
گریه ای خیس تر از باران و هزار جور ناله
جرعهای دیگرغم نوشیدو در گریه بی حواس خندید
بسوی انتقام از زندگی دوید و بی لحاظ خندید
بوقی که زده نشد راننده ای که خواب بودو ندید
اینبار از گریه عقب ماند چهرهای آرام که خندید
ارزوی مرگ کرده بود نقش زمین گشت
گویا از آن حوالی مرغ آمین می گذشت
سلام !
تبریک :
قبل از هر چیز سال جدید ، سال نود مبارک . البته شاید عید امسال خیلی هم شاد کننده نباشه به دلایلی که همه ایرانی ها می دونند به جز افراد غار نشینی که فقط به سایه ها چشم دوختند...
یک سری تو ضیح ِ توجیهی ِ بی ربط برای خودم :
1- یه سری پست های قبلی عمدی و یه سری غیرعمدی پاک شد، اون دسته ای که غیر عمدی بود در آخرِ این پست یکجا آمده و اون دسته هم که عمدی بوده که هیچی .
2- یه مدتی نبودم آپ نکردم چون وقت ، اینترنت ، حوصله ، اعصاب و ... خیلی پارامترهای دیگه که برای نوشتن و آپ کردن وبلاگ نیاز هست رو نداشتم.
3- از این به بعد سعی میکنم مرتب مطالب وبلاگ رو بروز کنم .
4- چرا توضیح و توجیه برای خودم ؟ چون طبق دید و بازدید هایی که از وبلاگ شده فقط خودم بودم که هی میومدم و می رفتم بعلاوه بعضی از دوستان اندک که اون ها هم در نبودِ من نه سر زدن نه هیچی .
با یک افتضاح دیگر شروع کنم بد نیست !
از متن بلند شدم و به لیلای قصه خندیدم
لابه لای ته سیگارهای پروندۀ قبلِ مان گندیدم
؛
یک مردِ همیشه گمشده در زمانبندی گرینویچ
هی تابیده به دورِ زندگی وخود را داده پیچ!!!
تمام فلسفۀ شهر رسید به ارگاسم ِ یک هیچِ باکره
آنسوی شب دستمالی شد نظریۀ فیلسوفِ مسخره
و بعد زنِ فاحشه از ساقی یک پارچ شرابِ پُر گرفت
و بعد دَر رفت ، و بعد سَر رفت... و بعد گُر گرفت
کم کم بهار با بارانش ، نم نم و بیهوده آمد و رفت
و تابستان بود که از تبِ خورشید یا عشق تو با گرما ور می رفت
همه مردم شاد بودند، اگر چه برگ های غمگین در آخرین شبِ پاییز...
و دلقک برای بار هشتاد ونهم دستش را میکند در پریز!!!
زمستان هم آنچنان نبود که بخندیم و بی صدا آپولو هوا کنیم
باید گریه را می جویدیم و می نوشتیم از آدم و یاد حوّا کنیم
در آخرش که چی ! می بارد از آسمان هزار و سیصد و نود
که شاید شادی به این شعر و شاعر و پرونده اضافه شود
راستی راونم بود که از دیشب روی اجاق سر رفته بود...
و خودکشی هشتاد وهشتمین بارمان یادم نرفته بود...
مِن... مِن می می کند راوی و گریه میـــکُند خودش را
و زن ِ گم شده از ابتدا می مالد به تَنش ، تَن ِ سردش را
و در همان آشیانۀ عاشقنۀ دو پرنده، دو مرغ عشق ِ جوان
زن کتک خورده و کبود، مرد می رود بالا از قرص روان گردان
اختلاف جامعه با روانپزشک سر بحثِ نان بود
شورش بچه گربه ها به گوشت ، که مقالۀ بانوان بود
قبل از سر کشیدن نوشابه ات بگو پسر اصلا تو چه کاره ای؟
م م م همه چی تموم؛ کار!خونه!ماشین! و تو دختر باکره ای؟
مِ...مَ... من قصد ازدواج نَ... دیر می شود تست کنکور!!!
و بعد شهر خاموش می شود و این قصه کم نور!
در آخرش که چی ! می بارد از آسمان هزار و سیصد و نود
که شاید شادی به این شعر و شاعر و پرونده اضافه شود
شاید بحث در مورد اون چیزی که امروز داره اتفاق می افته هیجان آور باشه اما به نظر من بیشتر گریه دار هستش . خیلی ها بخاطر هیجانی که داره دائم ازش حرف می زنند و خیلی ها هم که سرانجامِ اتفاقات امروز را می بینند، بهت زده و با بغض نمی دانند چه بگویند و چه کنند جز سکوت !
اما من ترجیح میدم گذری بگم که هم گفته باشم هم نگفته نباشم
جنبش مرگ ، جنبش آزادی ، ولی مهم نبودِ سبز
چهار ستون بدن بخند ، چهار ستون دیکتاتور بلرز
همه خیابان را بپوشان ، که چی ... مترسک نباشی !
یک تراژدی ِ بی مقدمه وسطِ مسخره ترین طنز...
***
همیشه با رباعی شروع می شود که گریه کنم
و این حق مسلم برای برادر و خواهر من است
خیابان ها را من و تو می فهمیم اگرچه فتنه گر
من می نویسم که این بهترین کارِ من است
سالگرد تجبین «آزادای» از «انقلاب» تا «اسلامی»هم می رود
و آن ترس زمستان و این بهارِ من است
این روزهای آخر سال که دلم گرفته بعد از زخمی شدن با آهنگ های شاهین نجفی می شینم و با آهنگ های فرهاد گریه میکنم مثلِ ترانۀ بی همتای (اسیرِ شب ، هفته خاکستری ، آینه ) از آلبوم جمعه که پیشنهاد می کنم شما هم دانلود کنید و گوش کنید
اسیر شب
جغد بارون خوردهای تو کوچه فریاد میزنه،
زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه،
کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره؟
پای بردههای شب اسیر زنجیر غمه!
دلم از تاریکیها خسته شده،
همۀ درها به روم بسته شده!
من اسیر سایههای شب شدم،
شب اسیر تور سرد آسمون؛
پا به پای سایهها باید برم
همه شب به شهر تاریک جنون!
دلم از تاریکیها خسته شده،
همۀ درها به روم بسته شده!
چراغ ستارۀ من رو به خاموشی میره،
بین مرگ و زندهگی اسیر شدم باز دوباره؛
تاریکی با پنجههای سردش از راه میرسه،
توی خاک سرد قلبم بذر کینه میکاره.
دلم از تاریکیها خسته شده،
همۀ درها به روم بسته شده!
مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو این ور و اون ور میزنه،
تو رگای خستۀ سرد تنم
ترس مردن داره پر پر میزنه!
دلم از تاریکیها خسته شده،
همۀ درها به روم بسته شده!
هفته خاکستری
شنبه روز بدی بود، روز بیحوصلهگی،
وقت خوبی که میشد غزلی تازه بگی؛
ظهر یکشنبۀ من، جدول نیمه تموم،
همه خونههاش سیاه، روی خونه جغد شوم؛
صفحهی کهنۀ یادداشتای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه،
اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه!
غروب سهشنبه خاکستری بود،
همه انگار نوک کوه رفته بودهن
به خودم هی زدم از اینجا برو!
اما موش خورده شناسنامۀ من!
عصر چارشنبۀ من!
عصر خوشبختی ما!
فصل گندیدن من!
فصل جونسختی ما!
روز پنجشنبه اومد
مثل ِ سقائک پیر،
رو نوکِش یه چیکه آب
گفت به من بگیر، بگیر!
جمعه حرف تازهای برام نداشت،
هر چی بود، پیشتر از اینها گفتهبود!
آینه
میبینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته میپرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی میخواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم میگم که این صورتکه ،
میتونم از صورتم ورش دارم!
میکشم دستمو روی صورتم،
هر چی باید بدونم دستم میگه،
منو توی آینه نشون میده،
میگه: این تویی، نه هیچ کس دیگه!
جای پاهای تموم قصهها،
رنگ غربت تو تموم لحظهها،
مونده روی صورتِت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!
*
آینه میگه: تو همون ای که یه روز
میخواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونهت شده،
داری بیصدا تو قلبت میمیری!
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشتهها حرف بزنه!
آینه میشکنه هزار تیکه میشه،
اما باز تو هر تیکش عکس منه!
عکسا با دهنکجی بهم میگن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنگی میدن تمومشون!
درست 23 اسفند ماه 88 بود توی نمایشگاه بهاره توی غرفه نشسته بودم که شروع کردم به نوشتن رو کارتهای مقوایی 20 در 15 سانتی روغنیِ سفید، چند بیت نوشتم که در نهایت یه شعرِ خیلی کوتاه رو می ساخت که تا همکارم یا شاید بهتر باشه بگم صاحبکارم سر رسید مقوّا رو مچاله کردم و انداختم توی سطل آشغال و بعد که رفت دوباره مقوّا رو برداشتم و به نوشتن مزخرفات جفنگم ادامه دادم ...
کوتاه تر ازیک باران بهاری
در پی ناله عاشفانه یک قناری
زیر درخت سیب عشق کشته شد
متهم اول: مردی ازخودش فراری
به سوی هیچ نفس ادامه داشت
متهم دوم:زنی از خودش فراری
این چنین نوشتند نویسندگان آسمانی
که در کمین نشسته بود فرشتۀ مکّاری
متهمین :آدم و حوا... تبعیدند به زمین
قاضی خدا بود بایک دنیا بی قراری
جرم مشترک را بین نسل ها چیده است
نسخه همه مان را انگارفرشته خوب/بد پیچیده است...
نمایشگاه امسال خیلی اعصاب خورد کنی بود ... هیچ وقتی برای جفنگ نوشتن نداشتم . فقط کافی بود یه گوشه بایستی و به مردم و حرکاتشون ، حرفاشون ، سلیقه هاشون و رفتوآمدشون توجه کنی، انقدر غصه تو دلت جمع میشه که نمیدونی چیکار کنی وقتی پی می بری تو هم از همین مردمی و بیهوده زندگی میکنی . صبح تا شب سگدو برای هیچی . این همه تلاشِ شبانه روی برای بدست آوردن وسائل ، اشیاء ، لباس ، کیف ، کفش و... جدیدی که هیچ نیازی مبرمی بهشون نداریم . ما یعنی همه آدما کجا داریم میریم؟! یه لحظه ایست یاد یه بیت که نمیدونم از کیست از کجا شنیدم میافتم که حتی مطمئن نیستم درست باشه
ذهن آلودۀ مرا بهم ریخت
آمد و رفت آدم ها از هر ریخت
بگذریم
امیدم مرد، همراه بردارش ایمان کشته شد
بعد از آن انسانیت به ضخامت رشته شد
غول ترس از انسان به خود گرفت
و تو و من و داستانی زشت و خرفت
بیا بنگر که پرواز کلاغ سیاه دیدنیست
که عقاب من موجودی لاغر مردنیست
مساحت زمین برابر با ... سرآلت ـهاست
که هی... جهان گردی، با چه سرعت هاست
گم میشوی در شنیده هایت مثل مغرب نا کجا
صدا میزد از ته چاه/ایمان: کمک برادر ناجا
شنیده شد ...بجای نجات به جبر خنده خنده
شاش کرد و چال کرد امیدم را زنده زنده
رباعی بهانه خوبی بود برای فرار از حرف های طولانی و شعرهای بلند
میوه عشق تا به عاشق رسید کال شد
که دیوانه وار خورد و بد حال شد
انقدرازمیوهاش خورد مرد عاشق
که میوهاش برترین غصه سال شد
***
این روزا قلب ها از جنس مغز است
مغزی که افکارش به درون هرز است
بین خوبی و بدی مرزی نیست
جنگ بین بد و بدتر،که آن هم فرض است
***
یـک مـرد؛ چــه حـس بـی باکی
یـک زن؛ چــه واژه ترسـناکـی
یک زن ، یک مرد؛ چه اتفاق هولناکی
یک جنین؛ چه سـرونـشـت دردناکی
***
لحظه های پر تاب و تب
بوسه های دائم روی لب
قبلا بهشون میگفتم عشق و خاطره
الان میذارمشون بیرون ساعت نه شب
***
از این پس یاد گذشته ام نمی افتم
گذشته ای که همه عمر در آن خفتم
از این پس عاشق نمی شوم دل نمیبندم
حتی اگر از چشم عالم و آدم بیفتم
***
پوچی ها مرا درهم ریختن یک گوشه
زندگیم شد رد پای گربه و موشه
در ذهنم می کوبد خواسته ای ناخواسته
بی شک دلتنگیام نیم کاسه ای روشه
بالاخره این دو سالِ 88 و89 تمام شد یعنی برای من 88 + 89 تمام شد هنوز ماجراهای 88 تو زندگیم تاثیر داره براهمین میگم این دوسال رو جمع میکنم . دو سالی که واسه من یک عمر گذشت . دوسالی که از تمام روزهایش یک روز شاد و پرنشاط برای من نبود دوسالی که برای من جز بی خوابی ، بی حوصلگی ، استرس ، بد بیاری ، خیانت ، ضرر و ... هیچ چیز برای من نداشت. دوسالی که به خودم نرسیدم .از خودم زدم واسه شاد کردن دیگری . دوسالِ فردین بازی . دوسال که تجربه شد برام چه مرد چه زن فرقی نمیکنه آدما لیاقت محبت ، عشق و اعتماد رو ندارن . 88 خواب به چشمام نرفت و بهت زده بودم .89 دیگه تعجب توی چهرم جا نداشت مثل کارگرهای افغانی می دونستم که بعد از الله اکبر اول صبح چی در انتظارم هست. هم ظاهرم هم باطنم خیلی آشفته ست انگیزه ای برای خوب بودن باطن و خوش تیپ بودن ظاهرم ندارم چه شما بدت بیاد چه خوشت بیاد ...
خیلی حرف دارم که با خودم یا کسی که بشینه گوش کنه بهم بزنم اما ولش ... بالا خره گذشت
1388
در انتهای شب قلم در دستم بازیچه شد
که بنویسم برای تو که بگو بازی چه شد؟
تو بردی یا که من بیهوده باختم!
بگو پس چه شد رویایی که با تو ساختم؟
طبق کدام الگو درعشق صرفه جویی کردی؟
مرا وادار به شنا در هر جویی کردی
بازی تمام شد من ساده مانده ام به خیال برگشتت
چه سال گندی بود خدا، هزارو سیصدوهشتادو هشتت!
1389
با من نبودی و نبودی و نیستی هرگز
به چشمت آنچه خواستی نشد ، به دلت زدی لنز!
یارانه ها کار دستت داده حتما که
رنگِ قلب سرخت پریده، سیاه شده قرمز!
محبتت انقدر بالا و پایین دارد که کنتور می پرد از من!
برچسب انرژی A به بی معرفتی هایت هم بزن!
تو را چه می شود با این عذاب دادن من؟
تو را چه می شود بگو و بعد تیر خلاص را بزن
بگو یا بگم فرو برده ای مرا در لجنِ شَک، در گوه!
این هم از وعده ات خدا،هزار سیصد و هشتاد و نه!
پست های قبلی که غیر عمدی پاک شد :
زیر ساطور:
از دیشب که خوابم نبرده بود ، از دیشب که همۀ عشقت یک جا تموم شد ...
چشماتو بستی و پشتت به من بود و من به فکر رأی قاضی، به فکرشهر ماشینی و انبردست هایی که در دست همه آدم ها بود و همه در پی این بودند که دندان دیگری را از بیخ بکشند.
... وتمام مشکلاتی که دارم و دارند یا میتونم و می تونند داشته باشند .
به سرم زد که آلبوم جدید از خواننده مورده علاقه ام گوش کنم ...
با روحی غمیگین...
بعد با بی هویتی از یک شعر مضحک چشمامو میبندمو تلقین میکنم که خوابیدم
...
راستی راونم بود که از دیشب روی اجاق سر رفته بود...
همسرم خوابیده و من توی گوشیم می لاسم
خوابیده کنارم و من جای اون توی لباسم...
دکترم رفته امیدش از من و دردهایم
شرابم ته کشید و حرص میخوره غم هایم
راضی میشم به زنای ِ ذهنی با عشق هفدهسالگی
من متنفر از منو من متنفر از زندگی
صدای خرناسه ام میشه لالایی دخترم
املاء میگم براش هرشب از روز سگ ترم
زنم زیر کمرِ منو من زیر عشقِ اسطوره ای
میده هرشب به منو من به غمهای دوره ای
اخلاقم رو هرشب به یه چند نخ سیگار میبندم
کودک درونم مرده و من بلند بلند میخندم
زیر درد ایستادم وایستاده میشاشم به خودم
مهم نیست که رگم را ... میپاشم به خودم
کودکی ام به حال امروزم گریه میکرد
وقتی زنم زیر مشت و لگد من هِ..هِ... میکرد
لیس میزنم هر شب به نجاستِ این زندگی
طلاقت میدهم که...که دوستت دارم را نگی
طلاقت میدهم که راحت بشوی از من
طلاقت میدهم گرچه سر تا پامو میگره اَن
طلاقت میدهم گرچه دخترم بی <ما> میشود
بهتر از این است که ذهنش درگیر معما بشود
از تو میروم و قایم میشوم توی کمدِ «دیوارم»
دنبالم نگرد قایم موشک نیست دخترم، من بیمارم
مچاله شده بابا ،مثل کاندوم مصرف شده از آلت صفت
وقتی به منشی لپ تاب یاد میداد و لب یادگاری میگرفت
ازتبلیغ اقامت کانادا تا مشکل جنسی به لطف Receiver
میتوان دید یک اجتماع ِعقده ای مثل من ساده و خرفت
میتوان مست شد با دلستر بجای شراب ِ انگور
یا که با عشق و نوش ِ تلفنی داغ شد مثل تنور
میتوان زنی را که نگرفته ام طلاقش بدهم
یا ژست سرباز بگیرم و شهوتم را بفرستم به گور
سر دخترم که فقط در ذهنم بدنیا امده داد بزنم
یا بشوم موزیک بی منطق با تگ تبلیغاتی کم نور
هی ناز بکشم! نازی که دیگر دوستت ندارم عشق من!
تو آنسوی خط...بوق اشغال...به همین راحتی میشوی ازم دور
پوست سبزه ات را فراموش کنم با تمامِ طعمش
در فیس بوک تعامل دارم با چند دختر جلفِ تایلندیِ بور
یا اصلا کلیپِ اروتیکِ ندیده را لیس میزنم به مانیتور
مهریه ات چشم من است بگیر و بچسب چشمم کور
صدای آژیری که این مریض اورژانسی است ...
درد دارم دکتر... درد میکنه روانم بدجور...
دردگیری :
دارم فکر میکنم و قدم میزنم. میپرسم ساعت چنده؟ چیزی نمونده تا صبح.عجب طعم مسخرهایه ،طعم آدامس نعنایی بده پک زدن بی وقفه به بیست نخ سیگار ،رسیدن به ساقی محله و گرفتن زوری مشروب یا هرچی که بهت انداخت ،عجب سکانس مسخرهایه که مست بشی و راه بری روی پل هوایی و فکر کنی به اینکه آره هنوز میخوامت هنوز خاطرت واسم عزیزه و از اینجور حرف های بیخودی ،گشاد گشاد و مست راه بیفتی به سمت نا کجا آباد، یه بادِ خرکی هم بیاد هرچی که از روی اون ذهن مریضت ریخته بودی رو کاغذ رو با خودش ببره بعدم پاشی بیای دست خطیهای بی معنیت که یه لا درمیون یادت مونده رو بیاری توی وبلاگ بنویسی یه نفر هم از اونور دنیا میگه هنوز امید داره بهت با تمام غلطهای املاییت که خودت هم دوستشون داری یا بگه عیب نداره مشکل دستوری داری، عیب نداره مشکل ویراستاری داری مهم اینه که حرفتو بزنی عقدهای نشی مهم اینه لابهلا همه یه جوری میمالن... یه لحظه می ایستم فکر میکنم با خودم میگم هووو خوبه خوبه فلفلشو بیخود زیاد نکن، دستِ من که نبود. دستِ تو هم نبود ،زمونه هم که مظلوم رفته تکیه داده به دیوار و میگه بخدا من تقصیر نداشتم .گناه کار کیه؟خدا میدونه،که خدا هم فقط ورودی داره صداش میزنی، دعا میکنی ،سرش داد میزنی، نماز میخونی خلاصه هرچی بهش میگی فقط گوش میکنه باهات که حرف نمیزنه، ولی بازم دمش گرم که گوش میکنه ،بهتراز اون مسافر احمق ِ که یک ساعت دارم تو خیابونای تهرون خراب شده میگردونمش و واسش دردودل میکنم اونوقت دست اخر سر ایستگاه میگه نگه دار، بعد با من سر چند ریال چونه میزنه و یه فحش ناموس میده و درو میکوبه بهم انگار نه انگار که آدمه .چی داشتم میگفتم یهو زدم تو مادیات ببخشید...
خلاصه از اینجا شروع شد که از کیوسک در به داغون ِ وسط پیاده روی تاریک و طولانی هی شماره رو میگرفتم و بلافاصله میگفت: (دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...) ای تف تو روح این اپراتور اول و آخرتون حالا ربطش به خاموش بودن دستگاه مورد نظر چیه که مهم نیست، بالاخره آدم باید غر بزنه تا خالی شه ...
راه میفتم به سمت کیوسک بعدی تقریبا صد متر بالاتره. برگ های زرد زیر پام جیغ میکشنو میمیرن من هم که تو عالم هپلوت از صدای برگای پاییز زیر پاهام لذت میبرم از خودم شعر میگم ،یه شعر بی معنی،بی قافیه ،بی هیچی ،فقط تکرار میکنم زیر لب دوستت دارم ... دوستت دارم... زهکی آخه اینم شد شعر فقط داری میگی دوستت دارم ...گاهی اوقات خودمم نمیدونم دارم چه غلطی میکنم ... .تا سرمو بالا میگیرم کیوسک بعدی جلوم پیدا میشه. نه ببخشید من جلوی کیسوک پیدا میشم شماره رو دوباره میگیرم و گوشی با آمادگی تمام میگه :(دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...) ...
یاد آخرین قرار میفتم تو پشت بوم ِ اون برج متروکه. چقدر اونروز خودمو خوش تیپ کرده بودم ،از دیشبش رفتم آریشگاه موهامو کوتاه و مرتب کردم از ذوق خوابم نبرده بود تا صبح .صبح زود پا شدم. جلو آینه صورتمو شیش تیغ کردم، بهترین عطرمو زدم ، بهترین لباسمو پوشیدم. مادرم خواب بود، آروم اون صورت مهربون و نازش رو بوسیدم. از خونه زدم بیرون خیلی شاد و بشاش بودم خلاصه شده بودم یه تیکۀ کامل .سوار تاکسی شدم .راننده که هنوز تو عالم خواب وبیداری بود با دورِ خیلی پایین از موتور اون ماشین فکستنیش کار مکشید. چهرم داشت میخندید ولی داشتم به اون راننده کودن تو دلم فحش میدادم.مبادا دیر برسم ، نکنه بیاد ببینه نیومدم بذاره بره. من خیلی وقته منتظر همیچین لحظه ای بودم. نگاه به ساعتم میکنم و پشت هم خداخدا میکنم زود تر برسم. که یهو راننده میگه رسیدیم .دوباره به ساعت نگاه میکنم میبینم ده دقیقه زود تر رسیدم به سرعت پیاده میشم و کریاه تاکسی رو میدم و بقیشو هم نمیگیرم. با عجله میام توی برج متروکه آسانسور کوفتی خرابه .با بیشترین توان دوندگی ای که دارم از پله های اضطراری به سمت پشت بوم میرم بالاخره میرسم به پشت بوم همه جارو خوب نگاه میکنم .هیچی کس نیست.به ساعتم نگاه میکنم میبینم ساعت 6:25 هنوز پنج دقیقه مونده با خودم میگم الان دیگه میرسه چیزی نمونده .وای خدا باورم نمیشه دیگه همه چی تموم میشه، دیگه با دیدنش راحت میشم ، دیگه هیچ غمی ندارم، دیگه ازت هیچی نمیخوام خدا جون .
...
ساعت میزون 6:30شده و هنوز خبری نیست . دیگه دارم خلع ِ امید رو حس میکنم. آره میدونم مثل همیشه پیچوندتم ولی اینبار باهم قرار جدی گذاشتیم که ببینمش، که ببینتم و همه چی تموم شه .قرار بود من خوشگل و خوش تیپ کنم و اون با بدترین شکلی که میتونه داشته باشه جلوی من ظاهر بشه...
ساعت 7:00 شده و هنوز نیومده مطمئنم که دیگه نمیاد...
با خودم زمزمه میکنم : عزرائیل... عزرائیل...این بار چندمه که منو آوردی لبِ چشمه و تشنه برگردوندی... ؟...
یهو به خودم میام گوشی رو محکم میذارم.حالا با خودم تکرار میکنم :(دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد...) بعد تلفن همراهم رو از جیبم میارم بیرون و روشنش میکنم دوباره از کیوسک شماره میگیرم اینبارصدای بوق...بوق.. میپیچه تو گوشم و ویبره تلفن همراهم موی بدنم رو سیخ میکنه انگار که تازه از خواب پاشده باشم. از ذوقم سریع کارت تلفن رو میکشم بیرون و فرار میکنم. انگار که زنگ خونه ای رو الکی زدم و... فرار میکنم و میرم پشت چنارِ کنار ِ پیاده رو قایم میشم و فکر میکنم به اینکه چه شعر قشنگی میشه ،هم وزن ِ: دوستت دارم ،هم معنی ِ: دوستت دارم ،هم قافیه ِ: دوستت دارم ، هم ردیف ِ: دوستت دارم ،هم مصرع ِ :دوستت دارم، هم بیت ِ: دوستت دارم ، هم ترانه :دوستت دارم
زمزمه میکنم :دوستت دارم ...دوستت دارم...
صدای همیشه آروم ِ مادرم میپیچه تو گوشم : باز که خیس عرق شدی!!! چی داری میگی؟ کیو دوست داری؟ دوباره چی خواب دیدی؟؟؟ پاشو قرصاتو بخور... !
مثل آسیاب بادی یا مخروط کن برقی، هیچ فرقی نمیکنه
همه مرا در هم کوبیدند، مردی که هیچوقت ترقی نمیکنه
باکره، مثل سیگارهای دود نشده در ساک دستی سیگار فروش
هرزه، مثل کام های افراطی قلیان و حباب های پر خروش
رفت و رفته ای و فرو رفته تا بیخ وبن زندگیم را نابود شد
مثل شلیک تفنگ ساچمه ای ، کبوتر دور از گمبد کبود شد
خودکار آبی با رنگ خون نوشت از مَردی مُرده در مُرد
بی خنده، بی گریه، بی اشتیاق از سر ِزن دوید تا سر ِخود
دنبال در بگردی و موقع گشودن جای کلید، جاسویچی باشد
همه روزهای عمرت را دور بزنی و سرنوشتت پوچی باشد
هر روز را ریده ام به این زندگی و سیفونی نیست برای کشیدن
در مرگ، نه راک نه پست مدرن نه هیچ سمفونی نیست برای شنیدن
اما :
دست خطِ خط خطی رو ریل قطار
شهامت بست است به یک پک سیگار
از خود ترسو از زن ترسو ازعشق ترسو
قرص روان گردان واسه روان بیکار
چند قطره اشک میرزم واسه خودم
صدای بوق و فریادِ لوکوموتیو سوار
کم کم از عشقی که نبود می لرزم
لعنت به تو آسمان یه بارهم برای من ببار
حرف دل بیش از چند فحش نیست
فحش به خودم به زندگی و تکرار...
چشمهای بسته ، دندانهای فشرده بهم
فکر دوری ازعشق و اززندگی فرار
تواین چند ثانیه دیگه فکرهیچی نیستم
جز موجودی ... که بهش میگفتم یار
همیشه لحظه آخر شهامت میریزه پایین
دودل شدم بمونم بمیرم ، یا برم کنار
ترس تو وجودمه اما چند متر مونده فقط
طاقت میارم طاقت میارم این یه بار
***
میاد جلو چشمم فرشته مرگ یا روباه مکار!
صدای ترمز قطار همه فریادمو میکنه مهار
لعنت به من که مرگ هم با من سر لج دارد
حالا که من وایستادم، عزرائیل تو بازی در نیار
در ذهنم همیشه واژه هایی گنگ بود
واژه هایی که گریه می کردند این ماه را
واژه هایی که از دل حسین(ع) سرکشی میکرد
می سوزاند و می سوخت با خون، دلِ سنگ تا پرِکاه را
بدتر از همه مظلومیت برادرش بود که
بلند میکرد بر لبِ زینب(س) ناله و آه را
از شیر خواره تا جوان بلند قامتش اَتش داشت
رفته بود پی آب که بستند بر عباس راه را
علی اکبرش که روان شد سوی میدان
گلوی خشکیدۀ اصغرش هم بر دشمن غلاف نکرد سِلاح را
قاسم که خلق و خوی شهادت داشت و بی تاب رفتن...
عمویش میان آتش و خون بست بر او و سکینه نِکاح را
و حسینی که در آخر دست از شمشمیر نکشید
جز به امر خدایش که ترک کرد نیّت فرجامگاه را
و هفتاد و دو تنی که کربلا را پل بهشت دیدند
نشان دادند به بشرحقیقتِ معنای نَجاح را
و هفتاد و دوتنی که با امامش تا رو عاشورا
ملامت کردند که شاید بیگیرند کوفیان درس فَلاح را
و سی هزار لشکری احمق که خوشحال
بلند کرده بودن بر صحرای نینوا نُباح را
وکوفیان که پس از علی (ع)، حسین را تنها گذاشتند
نشان دادند آن روی نامه های سیاه را
حال اسم آن واقعه بر شفاء بشر چیره است
اسلامی که خونِ حسینَ«ش»داد تا بگیرد جِناح را
هر جا مشکلی دارد یادِ حسین میکند بشر
تا از او و مظلومیتش بگیرد کلیدِ فَتّاح را